هر روز که میگذره این مالایی ها کاری می کنند که احساس تنفرم نسبت بهشون بیشتر بشه… از دانشگاه گرفته تا اداره پلیس… از فروشنده تا مخابرات…
دانشگاه رو تبدیل به بنگاه گداخونه کردند و دایم در حال چاپیدن دانشجوی بین المللی… متنفرم از آدمهای دله دزد… اونایی که تا می بینند یکی مشکلی داره سعی می کنند یه جوری، به یه بهونه ای، یه چیزی ازش بکنند تا امروزشون بگذره…
داداش، درسته از اسب افتادیم، اما از اصل نیافتادیم…
یه روزی میرسه که شما ها دستتون رو جلوی مردم کشور آزاد ما دراز می کنید تا شاید بتونید سهمی از منابع کشور ما داشته باشید، اون روز اگر من باشم، تمام احساس تنفرم رو که تو این ۳-۴ سال جمع شده تو دست گداییتون میزارم…
متنفرم ازتون…
ماهاتیر گفته بود: “یکی از اشتباهاتم این بود که روی فرهنگ مردم سرمایه گذاری نکردم.” و حالا ما باید تاوان عدم سرمایه گذاری اون رو بدیم…
این روزها میگذره… اما مطمئن باش، یک ریالی رو که با دله دزدی ازمون میگیرید، ازتون پس میگیرم…
امیدوارم این چندماه آخر به خوبی تموم بشه…
شاعر میگه:
چو میبینی که نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشینی گناه است
اما من میگم:

بعضی وقت ها ممکن هست آدم ها نابینا نباشند، اما جلوی چشمانشان سدهای بلندی ساخته باشند که مانع نمایش چاه ها شوند…. پس ما وظیفه داریم وجود چاه را گوش زد کنیم…
اما چند بار می توان آدم ها را از چاه بیرون کشید و دوباره چاه بعدی را به آنها متذکر شد و باز تکرار، تکرار، تکرار…
امروز – ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱
۱۲۹۸ روز (یعنی تنها ۲ روز کمتر از ۱۳۰۰ روز) است که مالزی نشین هستیم.
و ۷۷۰ روز از آخرین دیدار حضوری پدر و مادرم می گذرد.
و زمان همچنان می گذرد…
چند شب پیش که در یک فروشگاه در حال چرخیدن بودیم شاهد اتفاق جالبی بودیم.
خانم جوانی مشغول تماشای لباس ها بود که پسر جوان در حالی که یک کیسه در دستش بود پیش آمد و به دختر گفت: “یک کمی گرون شد ها، حدود ۱۱۰ رینگیت چیز خاصی هم که برنداشتی” … دختر نگاهی متعجبانه داشت و گفت: ” ۱۱۰ رینگیت؟ … اونوقت تو هم دادی؟… ” … پسر آشفته شد که هم پول را پرداخت کرده و هم با سوال دختر اینطور تحقیر شد… دختر گفت: “بریم صندوق پس بدیم. نمی خواهم” … خستگی در وجود پسر کاملا مشهود بود… معلوم بود که دختر (مثل اکثر خانوم های ایرانی) کل فروشگاه را ساعت ها زیر و رو کرده و به آن چند لباس رسیده بوده و حالا خیلی راحت بدون کوچکترین عذرخواهی پسر را احمق فرض می کند که چرا آن مبلغ را پرداخت کرده است… در این آشفتگی پسر از کوره در رفته و با صدای کمی بلندتر به کنایه گفت: “می زنم تو سرت ها” …
دختر همه چیز را فراموش می کند…
اینکه پسر را ساعتها معطل خرید خود کرده است…
اینکه پسر بخاطر دوست داشتن دختر هزینه لباسها را پرداخت کرده است…
و همه چیز… و فقط جمله آخر را می شنود…
دختر نمی گوید که اشتباه از من بوده که فقط اعداد تابلوهای تبلیغاتی رو نگاه کردم
و فقط با یک حرف که: “فلانی گفت اینجوری بشه، اونطوری میشه”…
و همه چیز معلوم می شود…
باز هم نگاه به حرف دیگران و برداشت جزیی از کل…
باز هم لجاجت
بازهم خودخواهی
دریغ از یک عذرخواهی
و این قصه باز فرداها تکرار خواهد شد…
اما دختر نخواهد فهمید که پسر دوستش دارد…
از این آدمها زیاد دیدم… آدمی که : نداند و بداند که نداند، ولی باز رفتار خود را تکرار کند، باید به خدای رحمان و رحیم سپردش تا شاید بداند، بفهمد و از اشتباه دیگران پند بگیرد…
و من همچنان در فکر پسرک عاشق و دخترک به ظاهر عاقل هستم…

زندگی این روزهای من شده مثل بازی با پازل… احساس می کنم همه قطعات پازل رو تو دستم دارم و می دونم چی رو باید کجا بگذارم، اما ۲-۳ تا حرکت مونده به آخر بازی یک چیزی درست سر جاش قرار نمی گیره و مجبور میشم همه پازلم رو به هم بزنم و دوباره از نو بچینم…
نمی دونم چرا تو این مدت هرچی فکر می کنم نتیجه یک چیز دیگه میشه؟