دسته: دل نوشته ها
چرخ سیب
یک سیب که به هوا پرتاب میشه، صد بار دور خودش میچرخه و پایین میاد… یادمون باشه که تو چرخش سیب گم نشیم…
میراث آلبرتا
امروز قسمت شد فیلم! مستند! “میراث آلبرتا” رو تماشا کردم… فیلمی که می خواست به بیننده القا کنه نوع مستندش فرق داره و برای همین بازیگرش رو از جنس خود دانشجوی شریف انتخاب کرده بودن… فیلم برداری از برج میلاد شروع میشه… و بازیگر با تماس با یکی از دانشجویان شریف ازش می پرسه کجا… ادامه خواندن میراث آلبرتا
عمق
چند وقت هست که ترجیح می دهم غذا رو در کاسه بخورم تا بشقاب… همیشه عمق رو خیلی بیشتر دوست داشتم… عاشق ارتفاع هم که هستم… پس از سطح کم می کنیم و به عمق می افزاییم… باشد که رستگار شویم…
حس تنفر
هر روز که میگذره این مالایی ها کاری می کنند که احساس تنفرم نسبت بهشون بیشتر بشه… از دانشگاه گرفته تا اداره پلیس… از فروشنده تا مخابرات… دانشگاه رو تبدیل به بنگاه گداخونه کردند و دایم در حال چاپیدن دانشجوی بین المللی… متنفرم از آدمهای دله دزد… اونایی که تا می بینند یکی مشکلی داره… ادامه خواندن حس تنفر
نابینا و چاه
شاعر میگه: چو میبینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است اما من میگم: بعضی وقت ها ممکن هست آدم ها نابینا نباشند، اما جلوی چشمانشان سدهای بلندی ساخته باشند که مانع نمایش چاه ها شوند…. پس ما وظیفه داریم وجود چاه را گوش زد کنیم… اما چند بار می توان آدم… ادامه خواندن نابینا و چاه
زمان می گذرد و زمانه نیز هم
امروز – 16 اردیبهشت 1391 1298 روز (یعنی تنها 2 روز کمتر از 1300 روز) است که مالزی نشین هستیم. و 770 روز از آخرین دیدار حضوری پدر و مادرم می گذرد. و زمان همچنان می گذرد…
روزگار پازلی من…
زندگی این روزهای من شده مثل بازی با پازل… احساس می کنم همه قطعات پازل رو تو دستم دارم و می دونم چی رو باید کجا بگذارم، اما 2-3 تا حرکت مونده به آخر بازی یک چیزی درست سر جاش قرار نمی گیره و مجبور میشم همه پازلم رو به هم بزنم و دوباره از… ادامه خواندن روزگار پازلی من…
از اصل برآید
شازده کوچولو هم این رو می دونست که آب همیشه در دل کویر پنهان است
10 سال از رانندگیم گذشت…
10 سال گذشت و با یک حساب سرانگشتی، بیش از 120 هزار کیلومتر رانندگی کردم… کم یا زیاد، تجربه خوبی بود… معتقدم در این 10 سال رانندگی کرده ام نه ماشین راندن… اما این روزها… حتی از رانندگی هم دیگر لذت نمی برم…